برای پدر بزرگ عزیزتر جانم...

 

میدونی .....

یه وقتایی هست که دلت میخواد دنیاتو بدی تا عزیزت برگرده پیشت

تا حالا اینجور لحظه هایی رو تجربه کردین؟؟؟

خیلی سخته کسی که براتون خیلی عزیزه درست جلوی چشاتون ،چشماشو ببنده و این دنیا رو بدون شما ترک کنه....

بعد کل دنیا آوار بشه و رو سرتون بریزه....

دلم واسش تنگ شده....

امروز چهار روز میشه که رفته و کلی غم و غصه برا هممون به ارث گذاشته....

همیشه وقتی پیشش میشستم دیگه هیچی نمیخواستم جز دیدن لبخندش که خیلی رو صورت مهربون و پر حسرتش کمیاب شده بود.

به قول رفقا "دیگه نمیکشم!!"

دیگه تحمل این همه رنج رو ندارم .

به خودم قول داده بودم دیگه ناراحت نباشم و به رندگی امیدوار بشم ولی با این اتفاق دیگه نمیتونم ...دیگه طاقت ندارم

الان چند روزه که با هیشکی حرف نزدم...

دلم نمیخواد حرف بزنم...

اولین حرفی که از دهنم میاد بیرون بغضم میترکه و نمیتونم ادامه ش بدم

امروزم تو کلاس زبان برا اینکه منفی نگیرم، چند جمله گفتم و نتونستم ادامه بدم به زور به خودم گفتم ":عیب نداره می رسی خونه کلی گریه میکنی ؛اینجا جلو بقیه گریه نکن."

از وقتی رسیدم نمیتونم گریه نکنم. کارم شده اینکه بشینم یه گوشه و گریه کنم...

همین ...

دیگه  هیچ کار دیگه ای بلد نیستم!!

آخه خدا چرا ازم گرفتیش؟؟؟هااااااا.......؟؟؟؟؟؟؟

میخوای بگی بیشتر از من دوسش داشتی؟؟؟که بردیش پیش خودت؟؟؟؟

از وقتی بابا بزرگمو بردی مامانم تو بیمارستانه....

مامان بزرگم فقط سر قبرش داره گریه میکنه و مرثیه میگه و در سوگ از دست دادن عزیزش کل توان و سلامتیشو از دست داده...

چشماش غفونت کرده و دیگه باز نمیشه...

خاله ها و دایی هامم که جای خود داره...

میبینی خدا؟؟؟؟

این همه مشکل بعد رفتنش برامون پیش اومده ...چرا برنمیگردونیش پیش خودمون ...

من هر شب و روز دارم به خودم میگم که اینا همش یه دروغه ...میدونم که بابا بزرگم نمرده ...اون زنده س ...

داره بازم با ما زندگی میکنه...

داره بازم با وجودش برامون آرامش میاره...

ولی هر بار که به خودم میام میبینم که تنهام... کسی نیس....

کسی که دست پر مهرشو بکشه رو سرم و بگه:" منتظر روزی ام که ببینم دکتر میشی و خودت منو درمان میکنی"

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..............

عذاب آوره ....

کسی نیس که درکم کنه....

کسی نیس که بهم دلداری بده....

خودت به دادم برس ....

موقع رفتن من باهاش خداحافظی نکردم....

بی صدا رفت با یه نگاه پر امید و خوشحال ،آخرین نگاهشو به ما کرد و چشماشو بست...

اون نگاه تا عمر دارم با من خواهد ماند و همیشه عذابم خواهد داد

یه نگاه پر از درد ...

پر از حرفای نا گفته...

پر از ایمان و عشق به خدا...

خدا ما نتونستیم خوب ازش مواظبت کنیم ... رنج زیادی کشید ... و درد زیادی رو تحمل کرد...میدونم تو مهربونی ... در عوض ما تو ازش خوب خوب مواظبت کن...

سپردمش به تو ولی قلبمم باهاش دفن کردم تا بدونه که همیشه برام عزیزترین خواهد ماند

/ 4 نظر / 23 بازدید
Emoe

S@l@m Khoby azizam webe bahali dare va jazab en matn akharitam ke kheyli ziba bod eyval baba rasi azizam age vagt karde be en anjomanam ye sare bezan va hatman ozv sho kheyli hal mikonim ba ham tafrih eshgo hal hameche kal kal hamechi golam montazeretama by ta hi felan

asha

عزیزم خیلی قشنگ نوشتی... خدااگه یه چیزی بگیره بهترشو میده... بابابزرگتم الان جاش راحته و هیچ جاشم درد نمیکنه پس واسش گریه نکن ... [قلب][قلب][گل][قلب][قلب]

پیام

[ناراحت]میفهمم چی میگی.... خدا رحمتش کنه[گل][گل]

تندیس تنهایی

درود بر مهسا عزیزم.سژاس از حضورت و ممنون از دعوتت. ما همه از خدائیم و به سوی او بازمیگردیم ، اما کی و چگونه خدا داند ،امروز پدربزرگ تو بی خداحافظی رفت و فردا ما.امیدوارم روحش به مانند مهربانی اش ، با او مهربانی کند...[ناراحت] روانش شاد